تبليغاتX
مهربانی سایه خداوند است...

مهربانی سایه خداوند است...

...

خستم..خیلیم خستم....کاش...........................................................................اینجا بودم.

__________________

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:55  توسط معصومه  | 

یکی بود یکی نبود...

یکی بود یکی نبود

وقتی این بود اون یکی نبود

وقتی اون بود این یکی نبود

مهم نیست کی بود کی نبود

مهم اینکه این یکی هیچ وقت با اون یکی نبود... 

 

444474444744447444474444744447

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:51  توسط معصومه  | 

...

یه کاغذ سفید رو هر چند هم که سفید و تمیز باشه کسی قاب نمی کنه

برای موندگاری باید حرفی برای گفتن باید داشت...

 

tabiat

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:3  توسط معصومه  | 

آدما بازی رو دوست دارن

این تویی که انتخاب می کنی

اسباب بازیشون باشی یا هم بازی شون...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:35  توسط معصومه  | 

و دیروز...

و آن دیروز بود

و دیروز هرگز باز نمی گردد

و امروز معشوق به دیار سرد و دور به نام

 دیار فراموشی رفته است و

دیگر باز نمی گردد...

جنگل

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط معصومه  | 

مرگ آرزو...

روز آشناییمون رو تنه ی درخت بید

یار بی وفای من عکس دو تا دل کشید

گفت یکی ازین دلا فدای اون یکی میشه

عاقبت کشت دلمو تا به آرزوش رسید...

 

دوران كودكی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:12  توسط معصومه  | 

...

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه ی سبز دلم را چید و رفت

عاشفی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت...

 

moon

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:38  توسط معصومه  | 

حرف های ناگفته...

اعتماد

وقتی نگاهم کرد

عشق را در چشمانش دیدم

وقتی اورا دست در دست دیگری دیدم نفهمیدم باید به چشم های او اعتماد کنم یا چشم ها ی خودم.

 

سقوط

از آینه ی چشمانت

از بغض گلویت

از لرزش دستانت

از اشک های بی دلیلت

یک جمله در ذهن روشنم نشست

‌دلم شکست.

 

اشتباه

اکرم با خوشحالی بسیار پای ورقه ی طلاق را امضا کرد.احساس می کرد چون پرنده ای سبکبال و شاد است.درست یک ساعت بعد همزمان با تاریک شدن هوا حقیقت زندگی صورتش را نشان داد و در آن لحظه ی سخت و زجر آور می دانست که کسی دیگر نگرانش نخواهد بود.

 

فرصت

هر بار میخواهم بهت بگم...به من فرصت نمیدی.یه روزمیاد که تو به دنبال فرصت برای جبران ندادن این وقت به من هستی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط معصومه  | 

 

عاقل ز سر عقل پی پل می گشت

دیوانه ای

           با پای برهنه از رود گذشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:53  توسط معصومه  | 

مرگ تدریجی آغاز خواهد شد...

مرگ تدریجی آغاز خواهد شد

اگر سفر نکنیم.اگر مطالعه نکنیم

مرگ تدریجی آغاز خواهد شد

اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم

مرگ تدریجی آغاز خواهد شد

اگر دچار روز مرگی شویم

اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم

یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز کنیم

مرگ تدریجی آغاز خواهد شد

اگر احساسات خود را ابراز نکنیم

همان احساساتی سرکشی را که موجب درخشش چشمانمان می شود

بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم

بیایید امروز را خطر کنیم

مرگ تدریجی آغاز خواهد شد

همین امروز کاری کنیم

اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم

شاید بودن را فراموش نکنیم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:35  توسط معصومه  |