...


وقتی این بود اون یکی نبود
وقتی اون بود این یکی نبود
مهم نیست کی بود کی نبود
مهم اینکه این یکی هیچ وقت با اون یکی نبود...






برای موندگاری باید حرفی برای گفتن باید داشت...

این تویی که انتخاب می کنی
اسباب بازیشون باشی یا هم بازی شون...

و دیروز هرگز باز نمی گردد
و امروز معشوق به دیار سرد و دور به نام
دیار فراموشی رفته است و
دیگر باز نمی گردد...

یار بی وفای من عکس دو تا دل کشید
گفت یکی ازین دلا فدای اون یکی میشه
عاقبت کشت دلمو تا به آرزوش رسید...

ساقه ی سبز دلم را چید و رفت
عاشفی های مرا باور نکرد
عاقبت بر عشق من خندید و رفت
اشک در چشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام را دید و رفت...

وقتی نگاهم کرد
عشق را در چشمانش دیدم
وقتی اورا دست در دست دیگری دیدم نفهمیدم باید به چشم های او اعتماد کنم یا چشم ها ی خودم.
سقوط
از آینه ی چشمانت
از بغض گلویت
از لرزش دستانت
از اشک های بی دلیلت
یک جمله در ذهن روشنم نشست
دلم شکست.
اشتباه
اکرم با خوشحالی بسیار پای ورقه ی طلاق را امضا کرد.احساس می کرد چون پرنده ای سبکبال و شاد است.درست یک ساعت بعد همزمان با تاریک شدن هوا حقیقت زندگی صورتش را نشان داد و در آن لحظه ی سخت و زجر آور می دانست که کسی دیگر نگرانش نخواهد بود.
فرصت
هر بار میخواهم بهت بگم...به من فرصت نمیدی.یه روزمیاد که تو به دنبال فرصت برای جبران ندادن این وقت به من هستی.
عاقل ز سر عقل پی پل می گشت
دیوانه ای
با پای برهنه از رود گذشت...
اگر سفر نکنیم.اگر مطالعه نکنیم
مرگ تدریجی آغاز خواهد شد
اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
مرگ تدریجی آغاز خواهد شد
اگر دچار روز مرگی شویم
اگر تغییری در رنگ لباس خویش ندهیم
یا با کسانی که نمی شناسیم سر صحبت را باز کنیم
مرگ تدریجی آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنیم
همان احساساتی سرکشی را که موجب درخشش چشمانمان می شود
بیایید زندگی را امروز آغاز کنیم
بیایید امروز را خطر کنیم
مرگ تدریجی آغاز خواهد شد
همین امروز کاری کنیم
اجازه ندهیم که دچار مرگ تدریجی شویم
شاید بودن را فراموش نکنیم...